|
ابري مي شوم از خيال تو مي بارم روي شيشه هاي ترك خورده تنهايي و دلم را جا مي گذارم ميان ستاره هاي هزار هزار شمرده فردا جشن ستاره هاي مرا همه كس رقصيده است و تو كه نمي دانم در كدام ستاره لانه كرده اي مرا به لطافت دست هاي خيال خود مي خواني پنجره هاي شكسته ديروز را من به آفتاب آسمان تو مي بخشم من از باران نمي ترسم، دلم باراني است و حرف هاي من از جنس قطره قطره هاي چشمان تو مي شكفد تمام لحظه ها را كه مي شمرم، باز هم كم است در جشن ستاره هاي من تو هيچ چيز ننوشيده اي تو هيچ وقت نرقصيده اي و من ابري كه مي شوم از خيال تو ميان آيينه تهي ديوار نقش يك صندلي خالي را پيوند مي زنم به ستاره هاي بلند بام تو با من ابري شو بر خانه ام ببار.
شب بی تو یک تکه کاغذ سیاه است که باید آن را مچاله کرد و دور انداخت شب بی تو تراکم لحظه های سنگین و مغشوش بر گرده زمین است شب بی تو حرفی بیهوده در دفتر زمان است شب بی تو اندوهی تبدار و تاریک است. یک خاطره غم انگیز و متروک شب بی تو شعری ناموزون و مهمل است که حتی دیوانگان آن را زمزمه نمی کنند شب بی تو کابوسی وحشتناک و تلخ است که از پلکها می گذرد و خواب شیرین را می آشوبد شب بی تو حسرت طولانی یک مسافر سرگردان است که از کاروان جا مانده است و اما... شب با تو کاغذی نانوشته و سپید است که ستارگان مشقهایشان را بر آن می نویسند شب با تو شعری نجیب و عاشقانه است. همانی که مجنون در صحرا برای لیلی می خواند شب با تو آینه ای زیباست که فرشتگان گیسوان ازلی خود را در آن می بافند شب با تو باغی معلق در آسمان است که پیچک های عشق از همه سوی آن سر بر آورده اند شب با تو یک خوشبختی دامنه دار است که مرا از کناره های سخت
تنها مانده ام و غریبانه خاطرات مكررمان را دوره مي كنم .... و به ياد مي آورم که شيريني بودنت را نباید فراموش کنم.. از تو چه پنهان خوب من : من جز تــــــــــــــــــــــــــــــــــــو همه چيز را فراموش كردم
دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده اینقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن میکنم آینده ی این خونه رو با شمع روشن میکنم هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن میکنم آینده ی این خونه رو با شمع روشن میکنم در حسرت فردای تو تقویمو پر می کنم هر روز این تنهایی رو فردا تصور میکنم هم سنگ این روزای من تنها شبم تاریک نیست اینجا به جز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن میکنم آینده ی این خونه رو با شمع روشن میکنم هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن میکنم آینده ی این خونه رو با شمع روشن میکنم دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده اینقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده
باتو نفس کشیدن رو دوست دارم. همیشه باتو بودن رو دوست دارم. دستت پرپرواز من دوباره پر گشودن رو دوست دارم. بسه دیگه مردم از این بی کسی این همه تنهایی و دلواپسی دل واسه دیدار تو پرمیزنه کاشکی بدونی که ندارم کسی.
با رویای عشق دیوانگی می کنم حال بد من خوب است و راضی ام نمی دانم چرا دلشان به حالم می سوزد!!!! حالم را دوست دارم از داغ دوري گريه کردن از حسرت خوردن حسرت يک ديدار دوباره حسرت يه سلام نه- سلام توقع زیادی است یک نگاه نگاه هم زیاد است یک حضور که اگر آن هم زیاد است لا اقل یک عبور!!!!! اگر بازهم زیاد بود یک خبر باشد ... پس فقط.... به خیال عشقم راضی ام اما خیالی که هیچ کم رنگ نمی شود هیچ...
برای تو می نویسم........
زندگي را به بهانه خواب
در غروب تلخ فرداها در سرود سرد پاییز در تما م این خاطره ها وجودم سرشار از توست حسی که به من میگوید دوست بدارم ولی دور از منی آنقدر دور که فریاد دوست داشتنم درفضای خیالت گم میشود
نمیدونم چی باید بنویسم یعنی هیچی تو ذهنم نمیاد جز سختی دوریت و دلتنگی و تنهایی من
برای تو می نویسم برای تو برای خودم برای روزهای عاشقیم برای رویاهای طلاییم مملوم از تو از خاطره و تو نیستی این فضا بدون تو چقدر خالیست من هماره تو را نفس می کشم و تو می دانی مرا بند بند وجودم را تسخیر کرده ای می دانی که بدون حضور تو لحظه ها را میمیرم تو می دانی
باز هم دلتنگي ، باز هم گريه هاي شبانه ام يه عاشق غمگين ، در حسرت شبهاي بي ستاره ام سخت دلتنگم ، سخت بيقرار و بي تابم ... كجاست شانه هاي گرم و مهربانت ، تا گريه كنم ؟ كجاست آن لبخندهاي عاشقانه ات تا باز هم ديوانه شوم ؟ چرا ديگر درد دلي براي گفتن نداري ؟ چرا اشكهايت را از من پنهان مي كني و حرفي براي گفتن نداري ؟ چرا قلب عاشقم را در انتظار چشمانت مي سوزاني ؟ آنقدر دلتنگ چشمانت هستم كه نمي توانم در هيچ چشم ديگري نگاه كنم آنقدر بيقرارم كه هيچ اتفاقي ، دل غمگينم را شاد نمي كند براي گريستن ، شانه هايت را كم دارم شانه هايي كه بارها و بارها در خواب و خيال ، تكيه گاه دل عاشقم بود براي عاشقي ، نگاههاي زيبايت را كم دارم نگاههايي كه تنها دليل زندگي و عشقم شد چرا ديگر براي غصه ها ، اشكها و دلتنگي هايم جوابي نداري ؟ شب دراز است و من هنوز هم در انتظار نسيم صبح سپيد مانده ام اي دل ديوانه ي من ! با غمهايت بساز و با اشكهايت بسوز ، اما دم نزن اي دل عاشق و بيقرار من ! صبر كن شايد نسيم ، خبري از عشق برايت بياورد اي دل بساز ! شايد قاصدك خبري از يار آورد صبر مي كنم و عاشق مي مانم كه خوشبختي از آن عاشقان است
فرشته ها چه آرام و بي صدا مي آيند و مي روند ! حتي خيلي وقتها آمدنشان را متوجه نمي شويم مي آيند .. مي روند .. مي گويند .. مي خندند .. مي گريند .. مي رقصند طوفان به پا مي كنند ... مي چرخند و مي خوانند و غم و شادي را زمزمه مي كنند چه خوب ...! ولي غم بزرگ آن است كه بودنشان را در نبودنشان مي فهميم ... در سكوت ! وقتي مي روند و خبري نمي آيد .. صدايي بر نمي خيزد و جز صبر ما را چاره اي نيست آنگاه است كه ياد اولين صدا .. اولين كلام .. و يا اولين ديدار، وجودمان را به لرزه مي نشيند آرزوها در وجودمان دوباره خانه مي كنند .. و اميد طلوع خورشيد غروب كرده، آنچنان سر مست و شادمانمان مي سازد كه شب را فراموش مي كنيم ..
و اینک باز هم در یکی از شب های تلخ و سرد بی تو بودن و در تنهایی تشنج بار ثانیه های سکوت تنها گرمای یاد تو گرم نگاه میدارد مرا تا از یخ زدگی تنهایی برهاندم ای سبزترین ای گرم ترین ای یارترین یا ر
ترانه ای غمناک ... لالائی آغاز رویایی کهنه است ... و نگاهی به عکس یادگاری ... آخرین نوازش چشمانم ... و باز هم آرزوهای تکراری ... فانوسی تاریک ... راهنمای همیشگی من در کوچه دلتنگی است ... و خود فریبی ... تنها مرهم من بر روی زخم قدیمی ... تلاقی نگاه ها ... تسکینی سراب گونه بر هق هق قلبم است ... و علامت سوالی آشنا ... مهمان همیشگی خاطراتم ... و مشتی خاک ... سهم من از رویای پرواز است ... و سهم آن پرنده ... آرزوهای آسمانی ...
تو كدوم كوهي كه خورشيد از تو دست تو میتابه
شعله زد عشق و من از نو ، نو شدم ، پر شدم از عشق تو ، مملو شدم
بیا......
با
توأم! ای لنگر
تسکین! ای تکانهای دل!
ای آرامش
ساحل! با توأم ای
نور! ای
منشور! ای تمام طیفهای
آفتابی! ای کبود
ارغوانی! ای بنفش
آبی! با توأم ای
شور! ای دلشوره ی
شیرین! با توأم ای شادی
غمگین! با توأم ای
غم! غم
مبهم! ای نمی
دانم! هرچه هستی
باش! اما
کاش... نه جز اینم آرزویی
نیست! هرچه هستی
باش! اما
باش...
در نبود
یک ستاره قلب من
رنگ خون دارد هنوز در کوبر
آرزوها این دلم
شکل جنون دارد هنوز...
چه
افسرده، چه
آهسته، نفس
هایم از من خسته تر است طاقت
جسم بی روحم را ندارد. روحم
دیوانه وار، به
قفس تنم می کوبد، عصیان
می کند... نمی
دانم چگونه روح سرگردانم را از
قفس تنم رها سازم؛ نمی
دانم... با
طنابی بر شاخه نارونی خشک و
یا با خنجری از جنس نور و
آنگاه حس
خوب رهایی... رهایی... رهایی...
دعا مي کنم که هيچگاه چشمهاي زيباي تو را در انحصار قطره هاي اشک نبينم و تو برايم دعا کن ابر چشم هايم هميشه براي تو ببارد دعا مي کنم که لبانت را فقط در غنچه هاي لبخند ببينم و تو برايم دعا کن که هر گز بي تو نخندم دعا مي کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکي دريا و بوي بهار را دارد هميشه از حرارت عشق گرم باشد و تو برايم دعا کن دستهايم را هيچگاه در دستي بجز دست تو گره ندهم من برايت دعا مي کنم که گل هاي وجود نازنينت هيچگاه پژمرده نشوند براي شاپرک هاي باغچه ي خانه ات دعا مي کنم که بال هايشان هرگز محتاج مرهم نباشند من براي خورشيد آسمان زندگيت دعا مي کنم که هيچگاه غروب نکند و بدان در آسمان زندگيم تو تنها خورشيدي پس برايم دعا کن ، دعا کن که خورشيد آسمان زندگيم هيچگاه غروب نکند….
تنها آرزوی من ....
تو رفتی همه گفتند
و حال آرزویی برای یافتن نه هستی که به بودنت دل خوش باشم و نه نیستی که به فراموشی بسپارمت ولی می دانم و یقین دارم که چشمان تو روزی خانه ی من بود و همه چیز من در تو خلاصه می شد: حتی مرگم
امروز هم گذشت یه روز دیگه از روزهای بی تو بودن
قلبم باور نمی کند آنچه را که چشمم می بیند و گوشم می شنود.
در جلسه امتحان عشق من مانده ام و یک برگه سفید! یک دنیا حرف ناگفتنی و یک بغل تنهایی و دلتنگی... درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمیشود! در این سکوت بغض آلود قطره کوچکی هوس سرسره بازی میکند! و برگه سفیدم عاشقانه قطره را به آغوش میکشد! عشق تو نوشتنی نیست در برگه ام، کنار آن قطره یک قلب کوچک میکشم! وقت تمام است. برگه ها بالا...
|
About![]()
Home
| ||||||