تبليغاتX
سفر غريبي داشتم توي اون چشم سياهت

سفر غريبي داشتم توي اون چشم سياهت

زندگيم فداي ناز چشمات

ابري مي شوم از خيال تو

مي بارم روي شيشه هاي ترك خورده تنهايي

و دلم را جا مي گذارم ميان ستاره هاي هزار هزار شمرده فردا

 

جشن ستاره هاي مرا همه كس رقصيده است

و تو كه نمي دانم

در كدام ستاره لانه كرده اي

مرا به لطافت دست هاي خيال خود مي خواني

 

پنجره هاي شكسته ديروز را من به آفتاب آسمان تو مي بخشم

من از باران نمي ترسم، دلم باراني است

و حرف هاي من از جنس قطره قطره هاي چشمان تو مي شكفد

تمام لحظه ها را كه مي شمرم، باز هم كم است

در جشن ستاره هاي من تو هيچ چيز ننوشيده اي

                                     تو هيچ وقت نرقصيده اي

و من ابري كه مي شوم از خيال تو

ميان آيينه تهي ديوار

نقش يك صندلي خالي را پيوند مي زنم

به ستاره هاي بلند بام تو

با من ابري شو

بر خانه ام ببار.

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعتتوسط حميد | |

شب بی تو یک تکه کاغذ سیاه است که باید آن را مچاله کرد و دور انداخت

شب بی تو تراکم لحظه های سنگین و مغشوش بر گرده زمین است

شب بی تو حرفی بیهوده در دفتر زمان است

شب بی تو اندوهی تبدار و تاریک است. یک خاطره غم انگیز و متروک

شب بی تو شعری ناموزون و مهمل است که حتی دیوانگان آن را زمزمه نمی کنند

شب بی تو کابوسی وحشتناک و تلخ است که از پلکها می گذرد و خواب شیرین را می آشوبد

شب بی تو حسرت طولانی یک مسافر سرگردان است که از کاروان  جا مانده است

و اما...

شب با تو کاغذی نانوشته و سپید است که ستارگان مشقهایشان را بر آن می نویسند

شب با تو شعری نجیب و عاشقانه است. همانی که مجنون در صحرا برای لیلی می خواند

شب با تو آینه ای زیباست که فرشتگان گیسوان ازلی خود را در آن می بافند

شب با تو باغی معلق در آسمان است  که پیچک های عشق از همه

سوی آن سر بر آورده اند

شب با تو یک خوشبختی دامنه دار است که مرا از کناره های سخت

و گنگ زندگی جدا می کند و به نیزارهای روشن و مترنم باران می برد

ادامــه مــطــلــب

+نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعتتوسط حميد | |

تنها مانده ام و غریبانه

خاطرات مكررمان را دوره مي كنم ....

و به ياد مي آورم که شيريني بودنت را نباید فراموش کنم..

از تو چه پنهان خوب من :

من جز تــــــــــــــــــــــــــــــــــــو همه چيز را فراموش كردم

+نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعتتوسط حميد | |

دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده

اینقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده

دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده

تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده

هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن میکنم

آینده ی این خونه رو با شمع روشن میکنم

هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن میکنم

آینده ی این خونه رو با شمع روشن میکنم

 

در حسرت فردای تو تقویمو پر می کنم

هر روز این تنهایی رو فردا تصور میکنم

هم سنگ این روزای من تنها شبم تاریک نیست

اینجا به جز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست

 

هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن میکنم

آینده ی این خونه رو با شمع روشن میکنم

هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن میکنم

آینده ی این خونه رو با شمع روشن میکنم

 

دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده

اینقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده

دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده

تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده


+نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعتتوسط حميد | |

باتو نفس کشیدن رو دوست دارم.

 همیشه باتو بودن رو دوست دارم.

دستت پرپرواز من دوباره پر گشودن رو دوست دارم.

بسه دیگه مردم از این بی کسی این همه تنهایی و دلواپسی

دل واسه دیدار تو پرمیزنه کاشکی بدونی که ندارم کسی.

+نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعتتوسط حميد | |

با رویای عشق دیوانگی می کنم

حال بد من خوب است و راضی ام نمی دانم چرا دلشان به حالم می سوزد!!!!

حالم را دوست دارم

از داغ دوري گريه کردن

از حسرت خوردن

حسرت يک ديدار دوباره

حسرت يه سلام

نه- سلام توقع زیادی است

یک نگاه

نگاه هم زیاد است

یک حضور که اگر آن هم زیاد است لا اقل یک عبور!!!!!

اگر بازهم زیاد بود یک خبر

باشد

... پس فقط....    به خیال عشقم راضی ام

اما خیالی که هیچ کم رنگ نمی شود

هیچ...

+نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعتتوسط حميد | |

برای تو می نویسم........
برای تويی كه تنهايی هايم پر از ياد توست...

برای تويی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست...

برای تويی كه احساسم از آن وجود نازنين توست...

برای تويی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد...

برای تويی كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است...

برای تويی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی...

برای تويی كه وجودم را محو وجود نازنين خود كردی...

برای تويی كه هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است ...

برای تويی كه سـكوتـت سخت ترين شكنجه من است....

برای تويی كه قلبت پـاك است...

برای تويی كه در عشق ، قـلبت چه بی باك است...

برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است...

برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است...

برای تويی كه غمهایت معنای سوختنم است...

برای تویی که آرزوهایت آرزویم است

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعتتوسط حميد | |

زندگي را به بهانه خواب

خواب را به بهانه درد

درد را به بهانه تو

فراموش کردم

حال خود قضاوت کن که

از من چه ماند

جز تويي که وقت و بي وقت من را

انکار مي کني!!!!!!!!!!!

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعتتوسط حميد | |

در غروب تلخ فرداها

در سرود سرد پاییز

در تما م این خاطره ها

وجودم سرشار از توست

حسی که به من میگوید

دوست بدارم

ولی

دور از منی

آنقدر دور

که فریاد دوست داشتنم

درفضای خیالت گم میشود

 

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعتتوسط حميد | |

          نمیدونم چی باید بنویسم یعنی هیچی تو ذهنم نمیاد جز سختی دوریت و دلتنگی و تنهایی من


+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعتتوسط حميد | |

برای تو می نویسم

برای تو

برای خودم

برای روزهای عاشقیم

برای رویاهای طلاییم

 

مملوم از تو

از خاطره

 

و

تو نیستی

این فضا بدون تو چقدر خالیست

 

من هماره تو را نفس می کشم

و تو می دانی

مرا

 بند بند وجودم را تسخیر کرده ای

 

می دانی که بدون حضور تو لحظه ها را میمیرم

تو می دانی

 

بدون تو من لحظه ها را ، تا ابدیت تکرار می میرم

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعتتوسط حميد | |

باز هم دلتنگي ، باز هم گريه هاي شبانه ام

يه عاشق غمگين ، در حسرت شبهاي بي ستاره ام

سخت دلتنگم ، سخت بيقرار و بي تابم ...

كجاست شانه هاي گرم و مهربانت ، تا گريه كنم ؟

كجاست آن لبخندهاي عاشقانه ات تا باز هم ديوانه شوم ؟

چرا ديگر درد دلي براي گفتن نداري ؟

چرا اشكهايت را از من پنهان مي كني و حرفي براي گفتن نداري ؟

چرا قلب عاشقم را در انتظار چشمانت مي سوزاني ؟

آنقدر دلتنگ چشمانت هستم كه نمي توانم در هيچ چشم ديگري نگاه كنم

آنقدر بيقرارم كه هيچ اتفاقي ، دل غمگينم را شاد نمي كند

براي گريستن ، شانه هايت را كم دارم

شانه هايي كه بارها و بارها در خواب و خيال ، تكيه گاه دل عاشقم بود

براي عاشقي ، نگاههاي زيبايت را كم دارم

نگاههايي كه تنها دليل زندگي و عشقم شد

چرا ديگر براي غصه ها ، اشكها و دلتنگي هايم جوابي نداري ؟

شب دراز است و من هنوز هم در انتظار نسيم صبح سپيد مانده ام

اي دل ديوانه ي من ! با غمهايت بساز و با اشكهايت بسوز ، اما دم نزن

اي دل عاشق و بيقرار من ! صبر كن شايد نسيم ، خبري از عشق برايت بياورد

اي دل بساز ! شايد قاصدك خبري از يار آورد

صبر مي كنم و عاشق مي مانم كه خوشبختي از آن عاشقان است

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعتتوسط حميد | |


فرشته ها چه آرام و بي صدا مي آيند و مي روند !

حتي خيلي وقتها آمدنشان را متوجه نمي شويم

مي آيند .. مي روند .. مي گويند .. مي خندند .. مي گريند .. مي رقصند

طوفان به پا مي كنند ... مي چرخند و مي خوانند و غم و شادي را زمزمه مي كنند

چه خوب ...!

ولي غم بزرگ آن است كه بودنشان را در نبودنشان مي فهميم ... در سكوت !

وقتي مي روند و خبري نمي آيد .. صدايي بر نمي خيزد و جز صبر ما را چاره اي نيست

آنگاه است كه ياد اولين صدا .. اولين كلام .. و يا اولين ديدار، وجودمان را به لرزه مي نشيند

آرزوها در وجودمان دوباره خانه مي كنند .. و اميد طلوع خورشيد غروب كرده، آنچنان سر

مست و شادمانمان مي سازد كه شب را فراموش مي كنيم ..



+نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعتتوسط حميد | |

و اینک باز هم در یکی از شب های

  تلخ و سرد بی تو بودن

                   و در تنهایی تشنج بار ثانیه های سکوت

تنها گرمای یاد تو

    گرم نگاه میدارد مرا

     تا از یخ زدگی تنهایی برهاندم

                                                ای سبزترین

                                                          ای گرم ترین

                                                               ای یارترین یا ر

 

+نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعتتوسط حميد | |

ترانه ای غمناک ...

 لالائی آغاز رویایی کهنه است ...

و نگاهی به عکس یادگاری ...

     آخرین نوازش چشمانم ...

          و باز هم آرزوهای تکراری ...

فانوسی تاریک ...

     راهنمای همیشگی من در کوچه دلتنگی است ...

و خود فریبی ...

     تنها مرهم من بر روی زخم قدیمی ...

تلاقی نگاه ها ...

     تسکینی سراب گونه بر هق هق قلبم است ...

و علامت سوالی آشنا ...

     مهمان همیشگی خاطراتم ...

و مشتی خاک ...

     سهم من از رویای پرواز است ...

          و سهم آن پرنده ... 

                     آرزوهای آسمانی ...

+نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعتتوسط حميد | |

تو كدوم كوهي كه خورشيد از تو دست تو میتابه
چشمه چشمه ابر ايثار روي سينه تو خوابه
تو كدوم خليج سبزي كه عميق اما زلاله
مثل آينه پاك و روشن مهربون مثل خياله
كاش از اول مي‌دونستم كه تو صندوقچه قلبت
كليدي داري براي درهاي هميشه بسته
كاش از اول مي‌دونستم كه تو دستاي نجيبت
مرهمي داري براي زخم اين هميشه خسته
تو به قصه‌ها شبيهي ساده اما حيرت‌آور
شوق تكرار تو دارم وقتي مي‌رسم به آخر
تو پلي پل رسيدن روي گردابه ترديد
منو رد مي‌كني از رود منو مي‌بري به خورشيد
كاش از اول مي‌دونستم كه تو صندوقچه قلبت
كليدي داري براي درهاي هميشه بسته
كاش از اول مي‌دونستم كه تو دستاي نجيبت
مرهمي داري براي زخم اين هميشه خسته

تو كدوم كوهي كه خورشيد از تو دست تو مي‌تابه
چشمه چشمه ابر ايثار روي سينه تو خوابه
تو كدوم خليج سبزي كه عميق اما زلاله
مثل آينه پاك و روشن مهربون مثل خياله
كاش از اول مي‌دونستم كه تو صندوقچه قلبت
كليدي داري براي درهاي هميشه بسته
كاش از اول مي‌دونستم كه تو دستاي نجيبت
مرهمي داري براي زخم اين هميشه خسته

كاش از اول مي‌دونستم كه تو صندوقچه قلبت
كليدي داري براي درهاي هميشه بسته
كاش از اول مي‌دونستم كه تو دستاي نجيبت
مرهمي داري براي زخم اين هميشه خسته

+نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعتتوسط حميد | |

شعله زد عشق و من از نو ، نو شدم ، پر شدم از عشق تو ، مملو شدم
شوق شیدایی مرا از من گرفت ، من به خود برگشتم از تو ، تو شدم
آه با تو من چه رعنا میشوم ، آه با تو من چه زیبا میشوم
عطر لبخند خدا میگیرمو ، شکل آواز پری ها میشوم


ادامــه مــطــلــب

+نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعتتوسط حميد | |

بیا......
تا پیدا شم
تو باش
تا من باشم...
هنوز...
می شینم به هوای دیدن تو...
تو با
این دل کندن کجا
رفتی بی من
بمون...
نزدیکم به شب رسیدن تو
بیا...
که رها شم از این همه درد
که صدا شم از این شب سرد
که تموم بشه فاصله ها
بیا...
که من از تو خسته ترم...
که من ازمن بی خبرم...
به هوای خونه
بیا...
تا پیدا شم
تو باش...

تا من باشم
نذار...
تنها باشم...
هنوز...
می شینم به هوای دیدن تو...

+نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعتتوسط حميد | |

با توأم!

ای لنگر تسکین!

ای تکانهای دل!

ای آرامش ساحل!

با توأم ای نور!

ای منشور!

ای تمام طیفهای آفتابی!

ای کبود ارغوانی!

ای بنفش آبی!

با توأم ای شور!

ای دلشوره ی شیرین!

با توأم ای شادی غمگین!

با توأم ای غم!

غم مبهم!

ای نمی دانم!

هرچه هستی باش!

اما کاش...

نه جز اینم آرزویی نیست!

هرچه هستی باش!

اما باش...

+نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعتتوسط حميد | |

در نبود یک ستاره

قلب من رنگ خون دارد هنوز

در کوبر آرزوها

این دلم شکل جنون دارد هنوز...

+نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعتتوسط حميد | |

چه افسرده،

چه آهسته،

نفس هایم از من خسته تر است

طاقت جسم بی روحم را ندارد.

روحم دیوانه وار،

به قفس تنم می کوبد،

عصیان می کند...

نمی دانم چگونه روح سرگردانم را

از قفس تنم رها سازم؛

نمی دانم...

با طنابی بر شاخه نارونی خشک

و یا با خنجری از جنس نور

و آنگاه

حس خوب رهایی...

رهایی...

رهایی...

 

+نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعتتوسط حميد | |

دعا مي کنم که هيچگاه چشمهاي زيباي تو را

در انحصار قطره هاي اشک نبينم

و تو برايم دعا کن ابر چشم هايم هميشه براي تو ببارد

دعا مي کنم که لبانت را فقط در غنچه هاي لبخند ببينم

و تو برايم دعا کن که هر گز بي تو نخندم

دعا مي کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکي دريا و بوي بهار را دارد

هميشه از حرارت عشق گرم باشد

و تو برايم دعا کن دستهايم را هيچگاه در دستي بجز دست تو گره ندهم

من برايت دعا مي کنم که گل هاي وجود نازنينت هيچگاه پژمرده نشوند

براي شاپرک هاي باغچه ي خانه ات دعا مي کنم

که بال هايشان هرگز محتاج مرهم نباشند

من براي خورشيد آسمان زندگيت دعا مي کنم که هيچگاه غروب نکند

و بدان در آسمان زندگيم تو تنها خورشيدي

پس برايم دعا کن ، دعا کن که خورشيد آسمان زندگيم هيچگاه غروب نکند….

+نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعتتوسط حميد | |

بی معرفت دلم برات تنگ شده


عکس جدید - عکس عاشقانه - عکس غم انگیز- عکس متحرک - عکس جالب - عکس زیبا - عکس بازیگران سینما

+نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعتتوسط حميد | |

 تنها آرزوی من ....
 
گاه آرزو می کنم ، چند لحظه ای جای من باشی ...

+نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعتتوسط حميد | |

تو رفتی همه گفتند 
      
از دل برود هر آنکه از دیده برفت


وبه ناباوری وغصه ی من خندیدند


آه ای رفته سفر که دگر باز نخواهی برگشت

کاش می امدی ومی دیدی


که در این عرصه ی دنیای بزرگ


چه غم آلوده جدایی هایست


وبدانی که

از دل نرود هرآنکه از دیده برفت

+نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعتتوسط حميد | |

زمانی عشقی بودی برای بودن

                      و حال آرزویی برای یافتن

 نه هستی که به بودنت دل خوش باشم

                                 و نه نیستی که به فراموشی بسپارمت

ولی می دانم و یقین دارم که چشمان تو روزی خانه ی من بود و همه چیز من در تو خلاصه می شد:

                                                                                   حتی مرگم

+نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعتتوسط حميد | |

امروز هم گذشت یه روز دیگه از روزهای بی تو بودن
هنوز از این روزهای وحشتناک باقی مونده ...
تنهای تنها میون این همه آدم سخته.
دلم میگیره وقتی بهش فکر میکنم
وقتی نگاه می کنم وتا فرسنگها کسی را پشت و پناهم نمی بینم
خسته شدم از این همه لبخند زورکی از این همه بهونه الکی

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعتتوسط حميد | |

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعتتوسط حميد | |

قلبم باور نمی کند آنچه را که چشمم می بیند و گوشم می شنود.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعتتوسط حميد | |

 

در جلسه امتحان عشق

من مانده ام و یک برگه سفید!

یک دنیا حرف ناگفتنی

و یک بغل تنهایی و دلتنگی...

درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمیشود!

در این سکوت بغض آلود

قطره کوچکی هوس سرسره بازی میکند!

و برگه سفیدم

عاشقانه قطره را به آغوش میکشد!

عشق تو نوشتنی نیست

در برگه ام، کنار آن قطره

یک قلب کوچک میکشم!  

وقت تمام است.

برگه ها بالا...

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعتتوسط حميد | |